تبليغاتX
یک فنجان قهوه تلخ! سرد! اما هوس انگیز...

یک فنجان قهوه تلخ! سرد! اما هوس انگیز...


 

بزرگترين شکست؟

 حماقتِ از دست دادن چيزي است که ديگر مانندش به دست نمي آيد.

به همين دليل است که وقتي از دست ميروم احساس غرور ميکنم.

+نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت11:57توسط Me LiKe NO oNe | |

روبرويم نشسته اي

نگاه تب دارت
اعماق وجودم را ميسوزاند
ميداني که عاشقم
ميدانم که ...آه

لب ميگشايي که حقيقت را بگويي !!!

دستم را بر روي لبانت ميگذارم
سرد است . . .
به خود نهيب ميزنم !!!
باز رويا ميديدم...

روبروي اينه نشسته ام

............................

پ.ن: من اینجام!

+نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت13:59توسط Me LiKe NO oNe | |

حالم خراب است

خسته ام

ساکت شده ام دیگر

حال شعر عاشقانه گفتن ندارم

کلماتم را به حال خودشان بگذارید

حتی دیگر شکلک های مسنجر هم نمی توانند

احساساتم را نشان دهند

اگر دوست داشتی باور کن

سکوتم از روی پذیرفتن نیست

از روی کم آوردن هم نیست

خودت می بینی

می دانی

اگر دوست داشتی باور کن

اگر نه

برو.

+نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت19:44توسط Me LiKe NO oNe | |

 
 

گيرم عيد باشد

گيرم خيلي ها شبخندند؛ (الکي يا واقعي)

گيرم خيلي ها خيلي چيزها يادشان برود؛ (عمداً يا سهواً)

[حتي تو هم؛ عمداً يا سهواً]

حتي گيرم اصلاً تو اين جا نباشي؛ (که نيستي)

حتي تر، گيرم ديگر برنگردي؛ (که نمي دانم چه مي شود

من،

اين جا نوروز مي گذرانم با ياد تو

و سعي مي کنم مثل خيلي ها نخندم؛ (الکي يا واقعي)

و سعي مي کنم مثل خيلي ها خيلي چيز ها يادم نرود؛ (عمداً يا سهواً)

حتي گيرم تو اين جا نباشي؛ (که نيستي)

...

 

... بوسه اي مي فرستم برايت،(بی خیال غیر بهداشتی بودن)

در همين روز فرورديني مي سپارمش به نسيم بامدادي،

و حتم دارم روزي،

نسيم، مي رساندش به تو

[شايد در يک روز فرورديني]

+نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت14:55توسط Me LiKe NO oNe | |

 
 
 وقتی یه نفر وبلاگ مینویسه مثه این میمونه که بهش بگن فیگور بگیر ازت عکس بگیریم ! پس تعجبی نداره وقتی وبلاگه هر کی رو میخونیم فکر میکنیم انده بچه باحاله در حالی که هیچ گهی هم نیست . مثه ... مثه هیچکی ، مثه من !!!
مثل من....
 
از گفته های ایشان بزرگ بود.....یادش بخیر.

+نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت12:18توسط Me LiKe NO oNe | |

 

 

علی ...محمد... دوستای عزیزم ... اونقدر خوش بودیم که هیچ وقت نشد بهتون بگم چقدر دوستتون دارم ! ... علی ... محمد ... دوستای عزیزم ... چه راحت آدم شدید ... ما که همیشه باهم میرفتیم ! اما حالا من تنها میرم ... به گا !

+نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت16:43توسط Me LiKe NO oNe | |

می دانی کی خوب است؟
آنوقتهایی که
صدایم می زدی دروغگو
و یک چیزی در دلت می لرزید وقتی که
صدایم را میشنیدی

یادت میاید!!؟؟

راستی!

سنجاقکم هنوز هم به مرداب سر میزنی آیا...؟

چه جور می شود دوتا آدم انقدر دور باشند از هم انقدر همه چیزشان متفاوت باشد و یکیشان انقدر آن یکی را دوست داشته باشد…؟

غمم گرفته
غروبم
شب...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت18:0توسط Me LiKe NO oNe | |

هنوز راسل این‌جاست؛
هنوز روی صندلی نیمه‌غلطان خودش نشسته
و به من می‌خندد
و فقط به من می‌خندد
و به من فقط می‌خندد

می‌ترسم

.

.

پ.ن:

باید از دلش دربیارم میدونم!

+نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت15:5توسط Me LiKe NO oNe |

دیشب داشتم با لپ تاپم حرف می زدم

لپ تاپم با من رفیق است

دوستش دارم خیلی

گاهی وقت ها سراغت را می گیرد

می گوید عکسش هنوز هم یک جایی در سینه داغم هست

می گوید دختر مهربانی بود

یعنی هنوز هم هست

می گوید قشنگ بود

یعنی هنوز هم هست

همش می گوید بود

نمی گوید هست

یک جوری حرف می زند که انگار تو مردی!

بیخود می گوید نه؟

بگو که بیخود می گوید!

آخر کی برمی گردی پس...

...

..

+نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت15:2توسط Me LiKe NO oNe | |

بی‌داری مالِ من‌ست
و همان برگ
و همین پاییز
و قایق بادبانی یک تکه.
کمی هم آتش
وسط دریا
و خیال این‌که اگر نمی‌خوابیدی، صبح، سرخوشی‌‍‌ات، تو را از من نمی‌ربود
.
خیال این‌که دانه‌های برفی که روی دریا می‌بارند مسخره‌اند،
خیال این‌که گل‌فروش‌های پشت چارراه شب‌های شادِ خودشان را دارند،
خیال دویدن در امتداد تو،
خیال این‌که اگر ناخن‌ت به نخاع‌م نمی‌رسید با اوّلین فشار، الآن توی تخت ریشه داشتم؛
خیال این‌که گرمای تن‌‍ت اوج تابستان عمرت بود؛
خیال این‌که اگر همان وقتی که خواب بودی فرار نمی‌کردم
صبح همه بی‌دار می‌شدیم
صبح به خیر می‌گفتیم
و با بی‌شرمی می‌خندیدیم

و برگی بالای درخت‌مان می‌رقصید

تا صبح نگاهت می‌کنم
… تا بی‌دار شوی

+نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت23:12توسط Me LiKe NO oNe | |